تبليغاتX
ختاییهای من

ختاییهای من

شعر

دیدار! به قیامت بود.

اما نرسیده به پل ایستادی

درست مثل بچه گیهایت

اما نه که تردید! را فهمیده باشی ،

نه که بزرگ شدن را

پل چوبی را بارها رفتم و برگشتم

گناه اولم قد کشیدن بود و یک گاز از سیبی که به تو بخشیده بودم

...

هنوز ایستاده ای به روی پل و تردید را

پا به پا می کنی

بر نگرد که زمین ترک بر داشته و من همه سادگیم را به دو نیمه کرم خورده آغشته ام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 20:45  توسط فاطمه شهبازی  | 

 

با سلام به همه دوستان

 

 

به جهان خرم از آنم   

                   که جهان خرم از اوست

 

دلواپس غروب زمینی که دیدنی است

حتی برای دوباره دمیدن، شنیدنی است

از پشت کوههای سرانجام ! آتشی

در حال انتخاب مسیرش وزیدنی است

در اضطرابهای مداوم نشسته است

دل مثل روزهای نخستین، تپیدنی است

حتی نگاه کال تو را گاز می زند

سیبی که رو به وسوسه هایت رسیدنی است

یک طرح ماندگار «شکارگاهی» اصیل

بر کنج تار و پود نگاهت تنیدنی است

 

 

 

اما! من این دوباره را باور نمی کنم

آن دل که می سپاری ام فردا پریدنی است.

 

 

شکارگاه : نام نقشه ای اصیل در طراحی فرش

 

نوشته شده توسط فاطمه شهبازی در تاریخ جمعه 20 دی 78

 

 

 

خورشید جان ! یخ بسته ای دیگر نمی باری

من میکشم روی تو تا هر وقت! دیواری

خورشید احساس قشنگم بی ریایی کن

برگرد ! شب مانده است در چشمانم انگاری

برگرد و جادو کن بخوان نام طلوعم را

دیوانه افسونگر شبهای بیداری

دست پلید باورت برگردنم بسته است

طوق سپیدی از گل و یک حلقه از داری

زین پس بر ایوان زمان می خشکد احساسم

شعری که گل میکرده در رگهای من ! باری

 

دیوانه جان ! یخ بسته ای برگرد و باور کن

در ذهن شعر آلود من گرمی و جا داری.

 

 

اما غروبی سرد، بعد از این، تنهایی و دلواپسیهایم

من مانده ام با روزگار تلخ، تو رفته ای آنسوی رویایم

ای رانده از موعود او- آدم – همدست آن روز گنه آلود

قربانی یک وسوسه در تو، حالا منِ زنجیر در پایم

تنهایی من هم ترک خوده است، سهراب دل نازک همین امشب

با غصه ای از جنس غمهایت، آرام دنبال تو می آیم

اما مرا هرگز نمی بینی من مسخ فرداهای متروکم

یک روح سرگردان که می جوید دیوانه ای را مثل دنیایم

اجساد مردان – بی کفن – دیریست بر روی دستان دلم مانده است

تا قرن بیست و چند ، پس باید در نامرادیها بفرسایم

باید بمیرم حرف پرتی نیست «یوسفـ» زمان دیگری بوده است

من ماندم و یک نسل نفرینی با این برادی ناتنی هایم

 

 

این روزها با چتر تنهایی در انتظار من نمی ماند

این روزها پایان تکراریست، دیوانه تا، رفتن نمی ماند

فردا همین جا زیر این باران خورشید میمیرد و تنهایی!

پرواز خواهد کرد و خواهد رفت، اینگونه یار من نمی ماند

تو، با تمام بغض سنگینت تا سرزمین تور می تازی

یک چاه و یک دنیا مرارت،بعد یک آه تا بیژن! نمی ماند

بگذار این گمکرده بگذارد چشمان خود را روی دامانت

هرچند تا فردا. که بی تردید تن بوی پیراهن نمی ماند

فردا، همین که از سفر برگشت رویای نازک بال شیرینم

می دانم از فرط پریشانی، دیگر درون تن نمی ماند

....

بگذار تا «من» بگذرد این بار از روی خط سرخ پایانی

بگذار تا!«من» میرسد اما، این روزها حتما نمی ماند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 20:20  توسط فاطمه شهبازی  |